انگار اخرالزمان زندگی را... زندگی می کنم
دقیقه ی آخر ۴۵ دقیقه آخر را.
می نویسم خوبم ....اما تو.... باور مکن.
انگار اخرالزمان زندگی را... زندگی می کنم
دقیقه ی آخر ۴۵ دقیقه آخر را.
می نویسم خوبم ....اما تو.... باور مکن.
آن کوپه ی تهی... منم آری
که مانده ام. خالی تر از همیشه در انـتظار
می خواهم عشق بیاید و اشک...
و لبخندی که هدیه ی حضور توست
ليلي ناتمامم گذاشتي
مثل آهي سرنداده ....
مثل بغضي فرو خورده....
می خواهم کسی باشد....
کسی بیاید...
....ناز کند....قهر کند... پس بزند.
کسی که التهاب حضورش
آرامش خوابهایم را بر هم زند.
......
می خواهم تو باشی
.....
برای آنکه..... فکر مرا.... به خود مشغول می کند
بودت را....
حضورت را ...
نثار کدامین کس می کنی؟
ای عزیز بسیار خوانده شده......
پ.ن.: گاهی خواندن کفاف ارتباط آدم ها را نمی دهد
هیچ می دانی؟؟؟
مرا ورق می زنی
وقتی تو را می خوانم.....
......
همه ی نداشته هایم را، داشتنی...
جانا سخن از زبان ما می گویی.
بی وفایی تان به اوج مي رسد.
و از آن بالا همه كوچك مي شوند،
این..... شما را برازنده نیست.
ساعت مدتهاست که بى قرارى نبودنت را برايم مى شمارد
تیک تاک تیک تاک تیک تاک
سرم گیج می رود
و قلبم به درد می آید...
آه
گفتم قلبم
مدتهاست که از او هیچ خبری ندارم
نمى دانم شايد
روزى، جايى در وبلاگ تو ماند و
هرگز ديگر با من نيامد.
شاید...
آغازی دوباره باشد
هنوز همانجا هستم....
همان بالا.....
دلم باران می خواهد.