انگار اخرالزمان زندگی را... زندگی می کنم
دقیقه ی آخر ۴۵ دقیقه آخر را.
می نویسم خوبم ....اما تو.... باور مکن.
|
...
انگار اخرالزمان زندگی را... زندگی می کنم دقیقه ی آخر ۴۵ دقیقه آخر را. می نویسم خوبم ....اما تو.... باور مکن. + نوشته شده توسط صدرا در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 و ساعت
|
که مانده ام. خالی تر از همیشه در انـتظار + نوشته شده توسط صدرا در سه شنبه شانزدهم تیر 1388 و ساعت
|
... می خواهم ...تو..... باشی.....
می خواهم عشق بیاید و اشک... و لبخندی که هدیه ی حضور توست ليلي ناتمامم گذاشتي
+ نوشته شده توسط صدرا در جمعه پانزدهم خرداد 1388 و ساعت
|
.... من، کوچه کوچه دلم تاریک... من، خانه خانه دلم تنگ است.... می خواهم کسی باشد.... کسی بیاید... ....ناز کند....قهر کند... پس بزند. کسی که التهاب حضورش آرامش خوابهایم را بر هم زند. ...... می خواهم تو باشی ..... برای آنکه..... فکر مرا.... به خود مشغول می کند + نوشته شده توسط صدرا در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 و ساعت
|
...
بودت را.... حضورت را ... نثار کدامین کس می کنی؟ ای عزیز بسیار خوانده شده......
پ.ن.: گاهی خواندن کفاف ارتباط آدم ها را نمی دهد
+ نوشته شده توسط صدرا در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 و ساعت
|
...
هیچ می دانی؟؟؟ مرا ورق می زنی وقتی تو را می خوانم..... ...... همه ی نداشته هایم را، داشتنی... جانا سخن از زبان ما می گویی. + نوشته شده توسط صدرا در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 و ساعت
|
... دعوتم را پاسخ نمی دهید بی وفایی تان به اوج مي رسد. این..... شما را برازنده نیست. + نوشته شده توسط صدرا در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت
|
...
ساعت مدتهاست که بى قرارى نبودنت را برايم مى شمارد آه گفتم قلبم + نوشته شده توسط صدرا در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 و ساعت
|
... رفتن همیشه پایان نیست ... شاید... آغازی دوباره باشد + نوشته شده توسط صدرا در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 و ساعت
|
...
هنوز همانجا هستم.... همان بالا..... دلم باران می خواهد. + نوشته شده توسط صدرا در جمعه هفتم فروردین 1388 و ساعت
|
|
|